|
پراش
Love can touch us one time and last for a lifetime
|
نتایج مرحله استانی اعلام شدند و متاسفانه من نتونستم در این مسابقه موفق بشم. برای خودم خیلی خیلی متاسفم. راستش رو بخواهید خیلی خیلی از دست خودم ناراحت هستم. البته میدونم که حق به حق دار رسیده و آقای حسین پور واقعا لایق رتبه اول بودند. ولی نمی دونم که آیا دوباره این شانس به من روی خواهد آورد یا نه؟ ولی میدونم که این شکست شیرین برای من تجربه ی بزرگی بوده. از امروز تصمیم هایی گرفتم که به خودم قول دادم اون ها رو عملی کنم.
البته از این میان همکار محترم مان از بناب در رشته ی تاریخ ( آقای نژاد نقی) رتبه ی سوم رو کسب کردند. نتایج به قرار زیر هستند. رتبه منطقه / ناحیه نام و نام خانوادگی دبیر نام درس اول ناحیه 5 تبریز هاشم حسین پور فیزیک1 دوم هریس حسین بارزاده سوم ملکان شهریار زینالی اول مرند بیوک رضایی حسابان دوم ناحیه 3 تبریز محمد حسن شریفی سوم خواجه هانیه محمدی عدیمی اول آذرشهر محمد رضا قنبرپور تاریخ ایران و جهان 2 دوم ناحیه 1 تبریز صغری هیکل آبادی سوم بناب رضا نژاد نقی
[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 4:54 PM ] [ زهره آقامحمدي ]
[ ]
روز یکشنبه گذشته برای شرکت در مرحله استانی جشنواره به تبریز رفتم. ساعت تدریس من 11 بود و من تصمیم گرفتم که به جای تمرین برم توی سالن و تدریس بقیه همکارها رو مشاهده کنم. موقع ورود من به سالن آقای ه. حسین پور در حال شروع تدریسشون بودند. یک تدریس بسیار عالی به همراه استفاده از نرم افزارهایی که خودشون طراحی کرده بودند. وقتی تدریس ایشون رو دیدم نزدیک بود قلبم بیاد توی دهنم. با اینکه خیلی خیلی لذت بردم از تدریس ایشون ولی استرس تمام وجودم رو گرفت. مطمئن هستم که با اون تدریس عالی حتما ایشون به مرحله کشوری راه پیدا میکنند. بعد از دو تا تدریس نه چندان خوب نوبت من بود که تدربس کنم. رفتم پایین که با دانش آموزان تمرین کنم و چون می خواستم که کلاس طبیعی باشه نقشی برای دانش آموزان تعریف نکردم و فقط ازشون خواستم که طبیعی رفتار کنند. و فرصت چند دقیقه ای تمرین رو فقط به آشنایی دانش آموزان سپری کردم. وقتی زمان تدریس سر رسید دیگه خبری از ترس و اضطراب نبود! کارم رو طبق روالی که پیش بینی کرده بودم شروع کردم و از ترفندهای مخصوص خودم در تدریس استفاده کردم. حین تدریس مطمئن بودم که کارم داره خوب پیش میره. بعد از اتمام تدریس متوجه شدم که چند دقیقه ای وقت اضافه آوردم. باز هم با ترفندی این چند دقیقه رو پشت سرگذاشتم. و الان بی صبرانه منتظرم که نتایج رو اعلام کنند. و دارم فکر می کنم که چرا خیلی بیشتر برای تهیه نرم افزار و طراحی اون تلاش نکردم؟ تا امیدوار باشم که برنده میشم. از طرف دیگر به این فکر می کنم که این نرم افزارها واقعا در کلاس های واقعی چقدر به درد می خورند!!؟ من که از روز اول تدریس در یک مدرسه خاص با امکانات تقریبا خوب تدریس کردم می تونم ادعا کنم که میشه فیزیک رو بدون این امکانات هم آموزش داد؟!!! ولی به هرحال من عاشق استفاده از تکنولوژی هستم و به خودم قول دادم که سعی بیشتری در تدریس با استفاده از تکنولوژی داشته باشم. [ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 6:10 PM ] [ زهره آقامحمدي ]
[ ]
سیزده را بدر کردیم و فردا قرار هست روزهای کاری آغاز شوند.
خیلی خوشحالم که قرار هست بازهم به جمع بچه ها برگردم. دلم براشون حسابی تنگ شده. برای مدرسه هم همینطور. و باز هم خدا را شکر که کسی هستم که در جامعه در تلاش و تکاپو هستم. از این بابت خوشحالم. [ یکشنبه سیزدهم فروردین 1391 ] [ 11:18 PM ] [ زهره آقامحمدي ]
[ ]
امروز شش سال هست که در چنین روزی عهدی بسته ام که تمام زندگی ام را تغییر داده است. لحظهي تحويل سال ۱۳۸۵ من اصلا فكر نميكردم كه در چند روز آينده قرار هست چه اتفاقي بيافتد. به چيزهاي ديگري فكر ميكردم، براي رسيدن به خيلي چيزها با خودم عهد و پيمان ميبستم. اما در روز ۱۲ فروردين ۸۵ اتفاقي افتاد كه خيلي سريع و غيرقابل باور بود. شيريني و تلخي خاصي كه اكنون به يك آرامش تبديل شده است. فروردين براي من خيلي زيباست هست و خاص! چون در اين ماه هم امير و هم رزناز عزيزم به زندگي من پيوستند. دوستتان دارم خيلي زياد!
[ شنبه دوازدهم فروردین 1391 ] [ 6:18 PM ] [ زهره آقامحمدي ]
[ ]
امروز ظهر که رفتم تو حیاط ابرها رو که دیدم حسابی ذوق کردم خیلی خیلی زیبا بودند. دوست دارم این ابرهای سفید پف کرده رو روي زمینهي آبي خيلي خوشرنگ! اين يعني خود خود بهار! به به هوا چه عالي بود! خيلي دوست دارم اين روزها رو.
[ چهارشنبه نهم فروردین 1391 ] [ 8:5 PM ] [ زهره آقامحمدي ]
[ ]
الان دیگه حسابی بچه شدم و دارم از کودک بودنم لذت می برم.
هوا هم دلش گرفته ! انگار میخواد بارون بهاری رو مهمونمون کنه. آخ که چقدر دوست دارم با بارون بهاری رفیق بشم. باهم قدم بزنیمَ اون نم کنه دلم رو و من سوت بزنم آروم و وبعد همه چیز شفاف بشه! خیلی دلم مي خواد تنها باشم و فقط و فقط نگاه کنم به آسمون گرفتهي بهاري و بعد آروم و بي صدا گريه كنم. خيلي روزهاي عجيي هستند. باورم نميشه كه من دارم اين روزها رو زندگي ميكنم!!!
[ دوشنبه هفتم فروردین 1391 ] [ 7:25 PM ] [ زهره آقامحمدي ]
[ ]
ابتدا درو دیوار خونه رو با رنگ سبز بهاری رنگ کردم. این روزها خیلی دلم هوای رنگ سبز رو داره. آخه بهار تازه از راه رسیده و اون هم مشغول رنگ آمیزی طبیعته.
وقتی داشتم درو دیوار رو رنگ میزدم دلم هوای سیب کرد از ته دل یک سیب سبز رو گاز زدم. و چشمام رو بستم و با تمام وجودم بو و طعم سیب رو توی ذهنم ثبت کردم. الان دیگه همه جا بوی سیب میده! بعد از روزهای پر هیاهو و پرجنب و جوش آخر سال، بعد از دید و بازدید های پشت سر هم و البته بعضی وقت ها خسته کننده ی اول سال! الان دیگه دنیا خیلی آروم شده و خونه پر از سکوته! و درونم پر از شور و شوق برای شروعی تازه برای مزه مزه کردن طعم بهار و حبس کردن بوی بهار در اعماق وجودم...
[ پنجشنبه سوم فروردین 1391 ] [ 7:7 PM ] [ زهره آقامحمدي ]
[ ]
به زودی در این خانه مراسم خانه تکانی برگزار خواهد شد!
[ پنجشنبه سوم فروردین 1391 ] [ 10:35 AM ] [ زهره آقامحمدي ]
[ ]
هميشه اتفاق هاي بد باعث ناراحتي ما ميشوند. خيلي وقت ها كفر ميگوييم و خيلي ها را به خاطر اتفاقي كه براي ما افتاده سرزنش مي كنيم. گاهي وقت فكرميكنيم كه ديگر دنيا به آخر رسيده و ديگر كاري از ما ساخته نيست. بي خبر از اينكه همين اتفاق بد همين اتفاقي كه فكر مي كنيم مي تونه بدترين اتفاق زندگي ما باشه مي تونه راه گشاي بهترين و شيرينترين وقايع در زندگي ما باشه.
خلاصه اين كه روزي در زندگي من اتفاقي افتاد كه باعث شد تلخ ترين روزهاي زندگي رو تجربه كنم اما الان كه نگاه ميكنم ميبينم همون يك سال تاثير زيبايي در زندگي من گذاشته كه سالهاي آينده ي عمر من را تحت تاثير قرار خواهد داد. پ.ن ۱ --من بالاخره در روز پنج شنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۰ از پايان نامه ي كارشناسي ارشد خود دفاع كردم و با كسب نمره ي ۵/۱۹ مرحله اي از زندگي خود را پشت سر گذاشتم. و ايمان دارم كه روزهاي بهتر و زيباتري در انتظار من خواهد بود. پ.ن ۲ -- خدايا به خاطر تمام لحظاتي كه در كنارم بودي از تو ممنونم. [ یکشنبه یکم آبان 1390 ] [ 11:35 AM ] [ زهره آقامحمدي ]
[ ]
اغلب نمينويسم! شايد هم روي كاغذ نمينويسم اما هميشه دلم خواسته كه بنويسم.. نوشتن در بيشتر زندگيام نقش داشته و يادم ميآيد كه خيلي از دلتنگي هايم را با نوشتن آرام كردهام. نميدانم چرا زماني كه مينويسم دايرهي لغاتم خيلي خيلي كم ميشوند گويا كلمهاي پيدا نميكنم تا احساساتم را بيان كنم اما با اين وجود باز هم با نوشتن خالي ميشوم و بعد از آن احساس زيبايي دارم مثل احساس رنگ زيباي دنيا بعد از يك باران گرم تابستان! همانطور براق و شفاف و زيبا! خيلي وقتها وقتي مينويسم كاغذم ميشود طرحوارهاي زيبا از تركيب جوهر و اشك! اما هيچ وقت نوشتهاي را نگه نداشته ام. نمي دانم چرا؟ شايد هم ميدانم و به همان دلايلي كه نميخواهم نوشته هايم خوانده شود، نميگويم! نوشتن كار عجيبي است! بيان احساسات در غالب كلمات ! و كلمات هم موجودات عجيبي هستند كه ميتوانند بار احساسات را به دوش بكشند و بازيگر نقشهاي متفاوتي باشند! از خواندن نوشته هايي كه زيبا هستند هميشه هيجان زده ميشوم! از دنيايي كه در ذهن نويسنده اش در جريان است و از دليلي كه او را به نوشتن واداشته است! از اينكه نميترسد از خوانده شدن احساسش و مورد قضاوت قرار گرفتن آن! به هر حال من براي نوشتن هيچ وقت راحت نبوده ام! شايد هم زياده روي ميكنم! اما نوشتن چيزي است كه وقتي توسط ديگري خوانده شود براي هميشه باقي خواهد ماند در كنج پنهان يك ذهن و شايد روزي نمايان شود. و من از اين مي ترسم ! از اينكه در زماني كه اصلاً مناسب نيست نوشته ام خوانده شود. شايد حرفهايي هست در درونم كه ارزش نوشتن داشته باشند اما خواننده اي نداشته باشند! يك دو گانگي عجيب براي نوشتن در درونم هست. از يك طرف مي ترسم از اينكه نوشته هايم از طرف يك نامحرم مورد قضاوت قرار گيرند و از طرف ديگر اينكه نوشته اي كه با تمام وجودم آنرا مي نويسم خواننده اي نداشته باشد! خيلي عجيب است! و با وجود اين ترس و ترديد من نوشتن را خيلي دوست دارم. نوشتن بهترين دوستم هست و حتي اگر مجبور باشم بعد از نوشتن نوشته ام را بسوزانم باز هم از حس آرامشي كه بعد از آن بدست مي آورم لذت ميبرم.
[ شنبه پنجم شهریور 1390 ] [ 11:56 PM ] [ زهره آقامحمدي ]
[ ]
بعد از مدتها نوشتن و نوشتن، نشستن پاي كامپيوتر! خيره ماندن به محيط اجراي برنامهي فرترن و ايميل زدن به استاد! بالاخره تمام شد! كارهاي اين غول پايان نامه تمام شد و من ديروز نسخه ي اوليه ي پايان نامهي كارشناسي ارشد را به دانشگاه تحويل دادم تا بعد از مدت ها نفسي راحت بكشم و وجودم پر شود از شوق تمام كارهايي كه دوست داشتم انجام دهم ولي وقت انجامشان را نداشتم.
قرار هست كه اوايل و يا اواخر شهريور ماه(بسته به تصميم شوراي پژوهشي دانشكده) دفاع كنم. و اون روز دلم مي خواد كه برم كوه و از ته دل يه فرياد بكشم. الان وجودم پره از جاي خاليه يك فرياد. فريادي براي آسودگي! خدايا به خاطر همه ي لطف هايي كه در حق من داشتي و داري از تو خيلي ممنونم. هر روز صبح كه از در خونه ميرم بيرون پر هستم از شادي و شور و شكرانه به خاطر اينكه من زني نيستم كه در كنج يك خانه زنداني باشم. به خاطر اينكه ميتوانم بيرون بروم و حق خودم رو از اين دنيا بگيرم. به خاطر اينكه اين دنيا با تمام بدي هاش خيلي زيباست!! [ یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390 ] [ 7:7 PM ] [ زهره آقامحمدي ]
[ ]
يادم هست به بچه هاي كلاس اول ۲ قول داده بودم كه عكسشون رو ميذارم توي وبلاگم.اما اون موقع وقت نميشد.امروز يادم افتاد و گفتم كه بايد به قول خودم عمل كنم.
اين عكس تقديم دانش آموزان گل دوم ۲ سال آينده.
[ سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390 ] [ 9:26 PM ] [ زهره آقامحمدي ]
[ ]
خيلي وقت هست كه نتونستم توي وبلاگم مطلبي بنويسم.الان هم چون در حال دانلود مطلبي هستم گفتم بيام و يه پستي اينجا بنويسم.پست قبليم كه پر شده از نظرات پر مهر و زيباي دوستانم كه هميشه مايه ي دلگرمي من هستند.تازه تعداد نظرات تاييد نشده هم به ۱۳۰ تا رسيده كه نشون ميده خيلي ها هم مخفيانه به من لطف دارند.
الان مدتي هست كه به همراه دختر عزيزم در حال تايپ پايان نامه مي باشم.! و برا همين دوست دارم هرچه زودتر اين كار به پايان برسه و من به كارهاي مورد علاقه ام برسم. دلم براي خيلي از كارها تنگ شده! براي خيلي ها هم تنگ تر شده اين دلم! پ.ن.۱ براي دوستاي گلم ارزوي موفقيت دارم( امتحانات آخر ترم ) پ.ن.۲ قرار هست سال آينده تو يه مدرسه ي ديگر هم تدريس كنم.(و اين يعني تحقق آرزويي كه خيلي براش زحمت كشيدم.)
[ سه شنبه دهم خرداد 1390 ] [ 2:39 AM ] [ زهره آقامحمدي ]
[ ]
امروز خواهم نوشت.براي آنهايي كه نشان دادند مي توانند ! مي توانند به هر آنچه كه مي خواهند برسند. مي توانند حتي اگر موانع زيادي سر راهشان باشد. با آنكه مدتي بود كه ميلي نداشتم كه اينجا مطلبي قرار دهم و با آنكه متن هايي زيادي آماده كرده بودم تا در اينجا قرار دهم ولي حال اين كار رو نداشتم. اما امروز موضوعي باعث شد تا به خاطر آن مطلبي بنويسم : قبولي 7 نفر از دانش آموزان مركز در مرحله ي اول المپياد هاي علمي ، امروز مي خواهم به افتخار آنان بنويسم .براي بهاره و مرضيه ي عزيز براي اسما ،ميترا ، سميرا، پريسا و ترانه ي عزيز. مستي ناشي از اين پيروزي را در چشمانشان ديدم و من هم مست شدم از اين همه تلاش و پشتكار. به قدري خوشحال هستم كه گويي خودم اين موفقيت ها را كسب كرده ام.و واقعا خوشحالم از اينكه بعد از سالهاي سال طلسم المپياد فيزيك كه در بين دانش آموزان دختر شهر من مظلومترين بود و گويا سنگي بود كه كسي انتظار نداشت بتواند آن را حركت دهد، شكسته شد. و اين نور اميدي است براي من كه شايد اين طلسم هر سال بشكند. و در آخر مي گويم : من مي بالم به چنين دختراني كه با تمام وجود خود تلاش مي كنند تا به بهترين شكل حق خود را از جامعه اي كه اهميتي به حق آنها نمي دهد بگيرند. المپياد كامپيوتر: ميترا آقاداداش فام ، پريسا امير نويدي، سميرا پور امين، ترانه يونسيان المپياد رياضي : سميرا پور امين،ترانه يونسيان المپياد فيزيك : ترانه يونسيان المپياد ادبي : اسما بوغداچي، بهاره عظيم پور و مرضيه رحيميان دوستان عزيز از صميم قلب بهتون تبريك مي گم.هميشه موفق و سر بلند باشيد . [ پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389 ] [ 2:37 PM ] [ زهره آقامحمدي ]
[ ]
يكسال گذشت.چه زود هم گذشت به سرعت باد و شايد هم به سرعت نور!!!!!!!!!!!!
يك سال پيش در جنين شبي ، چه اضطراب شيريني و چه خستگي لذت بخشي وجود ما را در برگرفته بود! و چه انتظار زيبايي بود: انتظار يك روز هيجان انگيز و متفاوت و يك تجربه ي زيبا كه بي نظير بود.همه ي ما منتظر يك روز بي نظير بوديم و واقعا چقدر حس خوبي بود. يادش بخير ... كاش يك بار ديگر تكرار مي شد. به ياد آن روز كلي عكس هاي نمايشگاه نجوم ۱۷ بهمن ۸۸ را نگاه كردم.باز هم شيرين بود و دوست داشتني. [ شنبه شانزدهم بهمن 1389 ] [ 10:58 PM ] [ زهره آقامحمدي ]
[ ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | |||